خلسه جبهه : نیلوبلاگ

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

شاید روزی برای شما نیز ممکن است،پیش بیاید ولی این داستان که برایم اتفاق افتاد است .شروع داستان به نظر غریب است .

آشنای درصحرا مرا با چند بز و گوسفند تنها گذاشت ، و تاکید کرد که من مراقب گوسفندها وبز هایش باشم .وقتی گوسفندان را به من می سپرد .

چنان این حرف هایش را می گفت: که من فهمیدم که اهمیت جان گوسفندان از جان من بیشتر است . مرا در صحرا گذاشت ، ورفت

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۴۰۱ ساعت 0:45 توسط Naser  | 

خلسه جبهه...

ما را در سایت خلسه جبهه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: شنبه 17 دی 1401 ساعت: 17:51

صفحه بندی